گفتن از اون دوران لطف خاصی برای من داره. من رو با خودم بیش از بیش مانوس می کنه و این به عرفان از خودم کمک زیادی می کنه. هم هم اینکه این بلاگ یک بلاگ فصلیه شاید تا حدودی و من اون رو گاه گداری آپ می کنم. پس نوشته هاش بیشتر و بیشتر از جنبه مینیمال و روزنوشت دور تز می شه و به تفصیل گرایش پیدا می کنه. از تفصیل زیاد عذر می خوام . بعد هم اینکه وبلاگ از نطر من یا حتی خوندن پروفایل دیگران تو فیس بوک کار کرد یاد گرفتن زندگی از دیگران یا حتی برداشت روش زندگی از دیگران رو داره و شاید وبلاگ بتونه اگر روان باشه و عامه پسند تا حدودی بتونه نقش تبادل زندگی و سیال بودن زندگی بین همه ما ها رو ایجاد کنه. من به تبادل آزاد زندگی و یاد گرفتن و درس گرفتن شدیدا معتقدم . بریم به ادامه دهه دوم...
اول راهنمایی و تابستون بی نظیرش که تموم شد می رسیم به دوم راهنمایی ، کلن سال های راهنمایی لطف خاصی داشتند و حظی که از اون دوران بردم دیگه تکرار نشد و تکرار هم نمی شه. اردو های شلوغ و پلوغ با مدرسه و با کلی آدم که کمتر دور وبر من این حجم آدم پیدا می شد، درون مایه اون دوران بود. و اگر بخوام از اون دوران اسم ببرم حتمن از اون اردو های شلوغ و پلوغ اسم می برم و دیگر هیچ. این دیگر هیچ اش بخاطر بار منفی روز های دیگه راهنمایی بود. روابط سرد اول راهنمایی من با روابط شاید سردتر سال های بعدی تاخت خورد. رفیق من که "س" بود اون دوران نزدیک ترین و شاید تنها ترین رفیق من بود. اصولن غیر از این رفیق پایه ای که داشتم کس دیگه ای نبود که حتی حس درد و دل داشته باشم باهاش. با این رفیقم همه جا رفتم، همه چیز خوردم و همه حرفی هم شنیدم که حالا من قصد ندارم قبرستون باز کنم چون هدف نوشته های قبل از شروع دهه سوم سرکوفت زدن به خودم نیست. "س" با من تو اون دوران همکار بود. سال دوم راهنمایی و سال بعد مرتبط به اون من و "س" مشغول کارگاه برق شده بودیم و رییس کارگاه و هد گروه برق هم ح.م بود که حالا از من و س یا شاید فقط از"س" خوشش نمیومد و من هم به پای این رفاقت شاید سوختم. هر چند که رفیق، رفیق نبود و نبود ولی به هر حال کلی جو و نسبتی که سال های بعد به من زده می شد و کلی از رفاقت هایی که شکل نمی گرفت به خاطر رفاقت با همین "س" بود.
خلاصه دورانی که اکیپ ها مدرسه رو پر کرده بودند من و رفیقم تک بودیم و اصولن با وجود هم زیستی مسالمت آمیز اما از دیگران دل خوشی نداشتیم. هم من از اون گروه ها متنفر بودم و هنوزم به خاطر توهین ها و بدی هاشون متنفرم و هم شاید"س" بدش میومد. کلن آقا جمعش کنم اینکه ویژگی بارز اون دوران تنهایی و مسخره شدن زیاد من و" س" بود. که بچه ها مثل اینکه خوششون میومد از این کار. حالا نوش جونشون،حال می کردن لابد با این مسخره کردن. البته خب قطعن بی دلیل نبود و حتمن من و"س" هم دلیلی برای اونها ایجاد می کردیم که مسخرمون کنند. و با ما نخندند خلاصه. خیلی خاطره بد هست از اون دوران که شاید خاطرات خوب رو پوشش بده و کمرنگ کنه. اما خب به هر حال خاطرات خوب هم کم نیست. به هر حال تو همون گروه برق کلی کار کردیم و پروژه داشتیم و به خاطرش تو 12، 13 سالگی جمهوری رفتیم واسه خریدن آی سی و اینها. والبته اردو های رنگاوارنگ که کم نبود و عیش راهنمایی رو تکمیل می کرد. دوم راهنمایی رفتیم تبریز و اردبیل و گیلان اون طرف ها. تبریز که زیاد نموندیم و به ساعت نکشیده سوار بر اتوبوس راهی اردبیل شدیم. جاده های بی نهایت زیبای او دوران من رو مجنون می کرد. با خودم می گفتم اگر مردم یک بار بیان سمت اردبیل و تبریز دیگه شمال یادشون می ره. دره های مهیب و بی نهایت پست و سبز ویژگی بارز راه کوهستانی عجیب و غریب بود و همین طور بودن کنار "ع" خیلی باعث خوش گذشتن می شد هر چند که "س" هم همون حوالی بود و همیشه اردوها رو تمام و کمال شرکت می کرد. اردبیل توی یک مدرسه مستقر بودیم کنار یک دریاچه که فکر کنم شورابیل بود.مدرسه هه مدرسه سمپاد بود گمون کنم. از اون جا رفتیم شیخ صفی. اقای احمد احمدی کلی چیز گفت و ما هم شنیدیم. برامون آواز خوند ما شنیدیم، لذت می بردیم از خوندنش. هوزم که هنوزه ایشون رو دوست دارم.برامون از هفت خط شراب صحبت می کرد. تو اون دوران نگاهم و ذهنم پاپی کسی نبود. سرم به زمین بود و سر به هوا نشده بودم. گفت خط هفتم از همه بدتر و ناخالص تره و اینکه گفت خط هفتم فلان و بیسار فلسفه اش چیه. ویژگی بارز اردو های اون دوران زو و فوتبال بود. وای که چقدر خوش می گذشت. حتی زیاد کشتی هم می گرفتیم. مثل سال اول که تو شهرکرد کلی کشتی گرفتیم. اونجا هم کم نگرفتیم. تو رفتن به رشت از آستارا رد شدیم از جاده ای رد شدیم که لب مرز بود و پاتو اونور می ذاشتی احتمال زخمی شدن کم نبود. رسیدیم رشت. روز بعد زدیم که بریم اولست بلنکا. رفتیم. ناهار ماهی خوردیم. ماهی فاسد بود. رو آتیش کبابش کرده بودند. وای که چقدر خوب بود مزه اش اون اول. بعد که شب از ارتفعات اون جا پایین اومدیم مه بود و مه! هیچی معلوم نبود عین فیلم هایی که تو یک محیط جنگلی گرفته می شد. خیلی مهیب بود. از کوه که پایین اومدیم اولین فرکانس های مسمومیت یافت می شد. مسموم شده بودیم. رسیدیم به مدرسه میرزا کوچک خان جنگلی. شب همه بالا آوردند. کار به درمانگاه و بیمارستان کشید. اردو به گند کشیده شد...
ادامه دارد...
چهار روز مانده به بیست سالگی...
+ نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت 14:1  توسط محمد حسین
|
همه همه اش پنج روز مانده... پنج روز تا بیست سالگی و بالطبع کوچ کردن از دهه پر درد دوم زندگی! دلم می خواست این چن روز آخر کانتر بگذارم برای این "بازی" قدیمی و این پنج روز رو آروم آروم برای خودم حساب کنم و با این حساب کردن خودم رو جمع کنم تو این نوشته هایی که بیشتر بیوگرافی اند تا نوشته ی وبلاگی و شاید بیشتر فکر خونی هم باشند از دوران دهه دوم یا حتی قبل تر. سعی کردن در رعایت بیان همه چیز و همه پستو های زندگی سعی احمقانه ایه. چون آدم گاهی بهتره خودش رو هم از دید مردم بپوشونه و من به این توانایی پوشاندن و ستر کردن سنت الهی هم می گم. پس وقتی از گذشته خواهم نوشت دلیلی نداره همه ی پستو های زندگی شرح داده باشه. بریم سریع تر تو دهه دوم پر از درد..
دلم می خواد تقسیمش کنم این دهه رو به چند برهه زمانی. حالا بیشتر در طی متن خواهم گفت. اولین دوران که خوب هم یادم هست و برام کلی برکت داشت دوران ابتدایی به راهنمایی یا همون حول و حوش هاست. وقتی بخوام از اون دوران بگم باید یاد دبستانی که توش بودم رو زنده کنم. "دبستان تربیت سر خوش "که الان فکر کنم جاش رو عوض کردن و الان تو مسیر خیابان آزادی هست. اون جایی بود که من خودم بودم. و با حقیقتی که بودم حال می کردم. زندگی دوران ابتدایی مخصوصن ده و یازده سالگی خیلی خیلی خطی بودند. از خانواده ای متوسط رو به پایین که با وجود گاهن تنگ دستی اون دوران به خواسته های پسرشون نه نمی گفتند. و تقریبن هر چی می خواستم برام می خریدند. اما هیچ وقت نتونستن یا شاید نخواستن برام پلی استیشن بخرن. این همیشه یادم هست. وقتی خونه عمو می رفتیم دخترک عمو یک پلی استیشن داشت که فکر کنم هر وقت من می رفتم پشت تخت قایمش می کرد که شاید من نبینم و نخوام که بیاره تا بازی کنم. هنوز هم دوست دارم پلی استیشن داشته باشم:دی اما دیگه زیاد خوشحالم نمی کنه. اون وقتی که من می خواستم نبود حالا که دیگه بزرگ شدم بودن یا نبودن اش فرقی نمی کنه. به قول شهریار "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" خلاصه تو یک اتاق شاید بیست متری با یک زیر زمین هفت هشت متری بلکن بیشتر خانواده من زندگی می کردند و من تک پسر خانواده بودم. و چقدر من از این لغت تک فرزند بودن بدم میاد، چقدر! همه بدبختی های من از این بود. تو همون زمان که چقدر تنها بودم و کسی نبود که باهاش بازی کنم. تو حیاط پدربزرگم که همون جا اون سال ها می شستیم با یک توپ پلاستیکی همش بازی می کردم. یا حتی با بند رخت پهن کنی کلی والیبال باز می کردم که چقدر راضی بودم اون دوران از این باز هایی که می کردم. کلاس پنجم که بودم تیزهوشان شرکت کردم. قبول شدم. کل مدرسه افتخار کردند و حتی حسودی. قهرمان بودم تک بودم .از همه هم کلاسی ها برتر بودم . این چیزی بود که تا همین سال اول دانشگاه تکرار نشد! حالا نه که خیلی مهم باشه ولی نیاز به کمال و برتری طلبی رو در وجودم نمی تونم انکار کنم. این شد که رفتم علامه حلی هنوزم که هنوزه از اسمش موهای تنم سیخ میشه. انسان های بزرگی تو ی اون مدرسه بودند، خیلی بزرگتر از اونی که بشه ازشون گفت. آقای حسن احمدی مرد نازنین وخیلی خیلی پاک ما که عاشقش بودم. و شاید کمتر چنین عشقی برام تکرار شده بود بین استادام. سال اول راهنمایی ساعت ساختیم! تو گروه برق خوب یادم هست که تابستون همون سال اول ساعت ساختیم. فوتبال تیم دادیم ،اردو رفتیم اصفهان، شهرکرد و یاسوج که این اولین اردوی من با حلی نبود. بین دو ترم تحصیلی هم رفتیم شاهرود. خاطره خوب زیادی ندارم. اول راهنمایی طفلی بیش نبودم. اما اون اردو خیلی خوش نگذشت برای اولین جدایی چند روزه از خونه و زندگی طعم خوبی نداد. هر چند که من زیاد آدم محبوبی هم نبودم و دوست زیادی نداشتم. تازه کلی لقبم داشتم:) که از یادآوریش معذورم. اما در کل دوران خوبی نبود سال اول باز هم از اون دوران دارم که بگم چون نقطه عطف مهمی برای زندگی من بود که شاید حتی به ساختن شخصیتم و اینی که هستم کمک بسیار زیادی کرد. تو اون دوران و شهریور ورود من به راهنمایی ما به خونه جدید منتقل شدیم. خونه ای که با کلی قرض و قوله و کمک پدربزرگ مادری خریدیم و دیگه خونه دار شدیم و از شر اون خونه کوچیک محقر نجات پیدا کردیم. اما یه سری اشکالات زیادی بر ما وارد شد. اول اینکه خیلی از اقوام دور افتادیم وتنها تر و تنها تر شدیم. دوم اینکه مادرم محل کارش و دبیرستانی که توش کار می کرد به لواسون منتقل شد و استرس جاده مثل خوره منو می خورد. خیلی خوب یادمه گاهی اوقات که دیر می اومد خونه چقدر روانی میشدم. مثل دیوانه ها می افتادم تو جاده که برم دنباش و اینها اصلن خوشحال کننده نبود. سومن جاییکه رفتیم حکم جزیره داشت و ره به زندگی عادی در اون وجود نداشت و مجبور بودیم حداقل بیست دقیقه تا اولین نشانه های زندگی حرکت کنیم و راه بریم. وضع خونواده هم اصلن خوب نبود. بابا و مامانم به خاطر این خونه زیر کلی قرض وام رفتند و اصولن ماشینی هم قابل تصور نبود که خریده بشه! و همه این شرایط اسف بار جدیدم شروع به خوردن روح من کرد. و من خسته شدم حسابی. اون دوران سالی بود که شب ها نمی تونستم بخوابم. اصلن خوابم نمی برد. می ترسیدم از خونه جدید! اولین باری بود که تو زندگی داشتم تو یک اتاق تک زندگی می کردم و می خوابیدم. و اصلن بلد نبودم که تنها بخوابم و کلی ترس و دلهره داشتم از این که مجبور بودم تنها بخوابم. تمام این شرایط دست به دست هم می داد تا اوضاع زندگی درسی من تو اول راهنمایی به گند بکشه. باز هم هست...
5 روز مانده تا 20 سالگی...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 14:24  توسط محمد حسین
|
باز هم به سیم آخر زدم در این پست قبلی! حالم بد شد وقتی نوشتمش! نباید توهین کنم. اما کردم و امیدوارم خداوند از اینکه به بنده ای از بندگانش توهین کردم مرا ببخشد اما واقعن مسئله مهمی پیش آمده که اینقدر داغ کرده ام و نوشتمش. چیزی که روحم را می خورد. ذره ذره و جرعه جرعه و جودم را می مکد و خالیم می کند. اما کاریش نمی توانم بکنم. همه چیز انقدر سیاسی شده که نمی دانم چه گلی به سرم بریزم. در ماه های کنکور که بودم حواله اش می کردم به بعد کنکور به بهانه اینکه ذهنم مشغولیت زیادی دارد و این احوالات. اما بعد کنکور هم که نگاه می کنم با این همه وقت آزاد برای ذهن اما من نمی توانم حلش کنم. اصلن این فتنه ای که شده اصلن نمی شود انگار کاریش کرد. هر چه سر می کوبیم بحث می کنیم هیچ فایده ای نمی کند و تهش بن بست می شود. به این نتیجه رسیدم که از پایه ویران است و اینها.
اما مراد از این نوشته و این برداشت این بود که بگویم چیزی که خیلی مرا در ماه های پس از ان.تخابات ۸۸ اذیت می کرد مسئله حق و باطلی بود که مطرح می شد. یک طرف ماجرا که طبعن ادعایی نداشت و دین را خودش و خودش را دین نمی داست. پس اگر هم اشتباهی می کرد آدم از دین نمی دید. و بعد ملی طرف و بشری اش را می دید و خرده ای به آن نمی گرفت. اما یک طرف ماجرا که حمله همه جانبه به طبقه متوسط را ترتیب داده بود با یک دعوای ضد بورژوایی آمده بود و اینها. این گروه که چهار سال کشور را هم در دست داشت با یک گفتمانی به نام اشرافی گری و اینها وارد شد و رقیبان را همه به اشرافیت چسباند و نود درصد انقلاب هم اشرافی کرد و اینها. و بعد که مثلن همه را تار و مار کرد و زندان ها را از آدم های مثلن بورژوا انباشته کرد. خودش را چسباند به خدا و حتی در یکی از صحبت ها طرفی که عرضش را می کنم تا حد انبیای الهی بالا برده شد. اما انقدر این طرف بر طبل دین زد و خود را دین و دین را خود کرد که قسمت عظیم و سست ایمان و سست اعتقاد متوسط جامعه از دین برید و برعلیهش در روز روشن موضع گرفت. کار به جایی رسید که پارا از حد خودش دراز تر کرد و اصیل ترین اعنقادات اسلامی و حتی ایرانی را به سخره خرافه گرایی و اینها کشانید. و دشمن مسلم بشریت یعنی اسراییل را حتی طرفداری کرد(با شعار مرگ بر روسیه به جای مرگ بر اسراییل) اما برای این قشر متوسط که دین را در آثار روشنفکری و تعبیر های روشنفکرانه می جست و اعتقادات روشنفکری را بر ایمان مذهبی مقدم می دانست. خب نیاز به همین تلنگر ساده بود که یک طرف بیاید در عین کار های بدی که انجام داده دین را به خود بچسباند و عده زیادی از جمهور متوسط مردم را از دم تیغ بی ایمانی بگذراند. بعد از این اتفاق وبلاگ که مظهر طبقه متوسط جامعه است دیدنی است. یک قسمت عظیمی از این طبقه متوسط که به فساد کشیده شد حالا چرا؟ نه به خاطر اینکه این طبقه مشکل داشت یا مشکل حادی داشت. بلکه در شرف مشکل بود که دولتیان آتش بیار طبقه بورژوا شدند و این آتش بیاری با پیوند های شدید دولت به شعائر دینی بیشتر و بیشتر شد. و هر چقدر دولت بر طبل حق و باطل می کوفت نفرت قسمت عظیمی از طبقه متوسط از دولت و شعائرش بیشتر می شد و با بدکاری دولت در خیلی از زمینه ها اتهام به پای این شعائر در سطح بلاگستان به طرز فجیهی افزایش یافت!
مطلبی که خیلی مهم است این است که چرا و به چه دلیلی ملت از شعائری که مطرح می شد برید. آیا اینکه دولت خود را با ادعایش به بالا بالا های اعتقاد مردم نزدیک کرد بد قضیه بود یا چیزی دیگر؟ اصلن خوب است آیا کسی در مقام انسانی تا حد یک معصوم بر بشود یا نه؟ و اگر این معصوم حتی مورد غضب طبقه متوسط درآمد چه کار کنیم دین این طبقه آسیب نبیند و هر کسی که ادعای بیشتری داشت را صاحب دین نبیند؟ ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 2:3  توسط محمد حسین
|
من چرا باید مخفی اش کنم؟ چرا باید توی دلم نگه دارم که چقدر بدم میاد و چقدر حس بدی وقتی می بینمش دارم؟ من انکار نمی کنم می خواهی بیا اعدامم کن اما من از این تبعیض که به نام دین می شود بیزارم. از این قیامت کردن زمین و اجر و ثواب و مذلت و مشقت دادن به آدم های زمینی بیزارم. از این تبعیضضضضض ها خونم به جوش میاد دیگر. تلویزیون تیتر زد نشست صمیمی با دانشجویان یعنی من مانده بودم که همه دانشجویان ریشو پشم اساسی دارند؟ یا همه دانشجویان در دانشگاه چادر سر می کنند یا روسری عربی زیر چادر می پوشند؟ یعنی آن دانشگاهی که اینجا تیتر می شود دقیقن کجای ایران واقع شده که انقدر پاک و منزه است؟ که اگر پاک و منزه است که دیگر گوش کردن به نقدی درکار نیست حمد و ثنایی است که طی می شود دیگر!
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 1:13  توسط محمد حسین
|
دل من اندازه یک دنیا کوچک شده است! دیگر از آن حالت هایی نیست که بشود خالیش کرد لب جاده ای و کنار درختی! از آن مدل هایی دلم نگرفته که خوب شود! انگار یک درد عمیق و باستانی در دلم خانه کرده و این درد تا ابد گویی پایدار خواهد ماند. دیوار های سنگین خاطرات کابوس وار کشور تخریب شده دیگر چیزی برایم نمانده! همه چیزم را دادم! مثل پیرمرد – استاد پیری می مانم که کلاهش را گذاشته سرش گوشه ای از فرودگاه روی یک صندلی سرد و سخت منتظر پروازش نشسته و به هیچ چیز توجهی ندارد. سرش را پایین انداخته و به کف زمین سرد وبی روح نگاه می کند! در دلش رویای به نام زندگی موج نمی زند و تنها آرزویش سفری دور و دراز است که بچه های حالا بزرگ شده اش را ببیند! انگار منتظر چیزی نیست برایش همه چیز بیرنگ و طعم است و دیگر برایش کشور معنا ندارد! به اندازه یک قبر خودش و آرزو هایش کوچک شده اند! هان الان چنین آدمی هستم. با دلی دردمند، اعصابی مضمحل شده نشسته ام در یکی از شمال شرقی ترین نقاط تهران و تپ تپ روی این دکمه های کیبورد می زنم! هیچ چیزی برایم نمانده! نه امید بحثی نه امید علمی نه هیچ چیز دیگری! من خالی خالیم! از این زندگی تمامن اشغال شده چیزی دستم ندارم! انگار هوای تنفسم هم گرفته شده است دیگر انگار نه پهلوانی در این شهر مانده نه کتابخانه ای نه جوششی هیچ چیز دیگری در این دنیای پارسی گند گرفته نمانده است! فساد از سر وروی خانه های تاریک این شهر بالا می رود. مردم شهر در فاحشگی مفرط بر طبل نامردمی می کوبند و به هیچ جا صدایشان نمی رسد. با هر صدایی منافق و اسراییلی و کور و کچل می شوند و انگار هیچ امیدی نیست. بهتر است روی همین کیبورد لعنتی زندگی تمام شود. باید در همین کیبورد لعنتی بگویم که زندگی مردم این شهر به آخر رسیده است! روح عریان پرگناه و خسته این شهر حتی رمضان را هم دیگر نمی شناسد و جمود آغاز می شود لای کوچه های تنگ بی سحر شهر. مرم شهر من باید خود کشی کنند! یک خودکشی دسته جمعی باید اعتراضشان را اینگونه نشان دهند. دیدی گاهی برای اثبات حقی آدم ها خون می دهند؟ گاهی دیده ای هفتاد و دو تن در مقابل نامردمی فدا می شوند و خود را به دم تیغ می سپارند؟ حالا ولی انگار نیاز است که مرم این شهر فنا شوند. خودشان را خراب و نابود کنند تا صدای بدبختشان به گوش خدا برسد. بلند گوی کم صدای مردم این شهر خراب شده است! باید خود را بکشند که کسی برای انتقام خونشان بلند شود! که کسی ارزشی برای آن قائل شود که قیام کند. تا وقتی خونی ریخته نشده مردم این شهر و دیگر شهرها جرات جان دادن ندارند. باید گلوی کوچک شهر را سر آبی گرفت و آرام تیغ بدبختی و مصیبت را بر گردنشان زد و آنها خونشان بر زمین سرد این شهرریخته شود! آری باید این مردم ، فاحشه ی شهید بشوند! تا بشود این را به تاریخ اثبات کرد فاحشگی به از ظلم و جور است!
+ نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 1:19  توسط محمد حسین
|